دانلود متن کامل پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد رشته زبان و ادبیات فارسی

عنوان : مجير شاگرد خاقاني 

عنوان پایان نامه:

مجير شاگرد خاقاني

برای رعایت حریم خصوصی نام نگارنده پایان نامه درج نمی شود

(در فایل دانلودی نام نویسنده موجود است)

تکه هایی از متن پایان نامه به عنوان نمونه :

(ممکن است هنگام انتقال از فایل اصلی به داخل سایت بعضی متون به هم بریزد یا بعضی نمادها و اشکال درج نشود ولی در فایل دانلودی همه چیز مرتب و کامل است)

وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن        

بحر: مجتث مثمن مخبون، مخبون محذوف

با توجه به اينكه مجير شاگرد خاقاني بوده، لذا چه به تأسي از وي و يا تحت تأثير خاقاني قصيده‌ي آغازين ديوان خود را در وزن و قافيه و مفهوم قصيده‌ي مشهور خاقاني:

سرير فقر تو ار سر كشد به ملك رضا     تو سر به جيب هوس در كشيده، اينت خطا

به نظم در آورده است كه مي توان اين كار وي را به نوعي اظهار ارادت نسبت به ساحت بزرگ استادي به حساب آورد، اگرچه مجير در ناسپاسي نسبت به استاد دست كمي از خود خاقاني نسبت به استادش ابوالعلاء گنجوي نداشته است.

1)بريد عقل ترا كي برد به ملك صفا      كه دل هنوز به بازار صورتست ترا

بريد : به فتح اول و كسر ثاني معرّب بريده دم است و آن استري باشد يا اسبي كه دم او را ببرند براي نشان و بعضي گويند كه تيز رفتار مي‌شود و به مقدار دو فرسنگ نگاه دارند به جهت خبر بردن سلاطين. الحال آن شخص را گويند كه بر آن سوار شده خبر برد و در اين زمان، نامه‌بر و پيك را گويند (غياث). هم اكنون در كشورهاي عربي، بريد به جاي پست Post به كار مي‌رود. در باره‌ي ريشه‌ي «بريد» اختلاف است كه از كلمه‌ي يوناني (Veredus) يا «بردن» فارسي و يا واژه‌ي ديگر گرفته شده است (براي توضيح بيشتر به مقاله‌ي «بحثي در باره‌ي بريد و ريشه‌ي آن» از استاد مرحوم دكتر محمد آبادي باويل، نشريه‌ي دانشكده‌ي ادبيات تبريز، سال 29، شماره‌ي 122، ص 208-239 مراجعه شود). در بيت فوق قاعدتاً بايد در مفهوم دليل و راهنما به كار رود تا بتواند آدمي را راهنمايي و همراهي كند.

عقل‌ : خرد و دانش و قوتي كه نفس انسان بدان وسيله تمييز دقايق كند و آن را نفس ناطقه گويند. عقل در اصل به معني بند در پا بستن، چون خرد و دانش مانع رفتن طبيعت آدمي مي‌شود به سوي افعال ذميمه، لهذا خرد و دانش را عقل گويند.

صفا : پاكي و در اصطلاح خلوص از ممازجت طبع است و دوري از مذمومات است و صفا از صفات انسان است و آن را اصلي است و فرعي، اصلش انقطاع دل است از اغيار و فرعش خلوت است از دنياي غدار.(فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفاني. ص 531)

بازار‌ : محل خريد و فروش كالا، در زبان پهلوي واچار و در اوستايي آباچاري آمده است. پرتقالي‌ها اين كلمه را از ايرانيان گرفته‌اند كه از اين رهگذر كلمه در زبان فرانسه نيز وارد شده است.(برهان، حاشيه)

صورت : تمثال، عكس و مجازاً ظاهر هر چيزي.

بريد عقل : اضافه تشبيهي، به عبارتي عقل به دليل و راهنمايي همانند شده است كه آدمي را به سر منزل مقصود هدايت مي‌كند.

ملك صفا : اضافه تشبيهي.

كي : استفهام انكاري.

بازار صورت : كنايه از دنيا كه محل اعمال فريبنده‌ي ظاهري است و با نماد آراسته‌ي خود آدمي را سرگرم و فريفته‌ي خود مي‌كند.

معني بيت: پيك و دليل خرد هيچگاه نمي‌تواند ترا به ملك يكرنگي و صفا رهنمون شود، براي اينكه دل تو هنوز فريفته‌ي اين دنياي ظاهر است.

2)نه طفل راهي از آواز و شكل دل برگير           كه پيل را سر و شكل است و پشّه را آوا

طفل راه : كنايه از نوآموز، كودكي كه تازه راه رفتن را ياد گيرد، نومريد.

باز بود آن صبح دولت روز او    طفل ره شد عقل پير آموز او

دل بر گرفتن : قطع علاقه كردن، اعراض نمودن، ترك كردن.

بيت پيل و پشّه آراية طباق به كار رفته است و شكل و آواز تناسبي با كودك دارد. بدين معني كه طفل را با اشكال و اصوات سرگرم مي كنند./ صنعت لف و نشر مشوش؛ پيل به شكل و پشه به آواز برمي گردد.

معني بيت: تو كودك نوپا و مبتدي سلوك نيستي تا به ظواهر و اشكال دل بندي. پس سعي كن از اين مظاهر فريبنده رخ بر تابي، زيرا فيل با همه تنومندي جز هيكل و ظاهري بيش نيست و پشه هم جز صدايي ندارد.

«يعني مظاهر بزرگ دنيا، شكل و هيكلي بيش نيست و مظاهر كوچك جز صدايي نيست كه در هر حال سزاوار دل بستن نيستند» (دكتر احمد شوقي نوبر)

3)ترا كه نقش سه روح آمدست عذرت هست     كه از جهان نَدب عمر مانده‌اي عذرا

سه روح : مواليد ثلاثه كه حيوان، نبات و جماد باشد (برهان).

به چار نفس و سه روح و دو صحن و يك فطرت                   به يك رقيب و دو فرع و سه نوع و چار اسباب

(تعليقات ديوان مجير، به نقل از خاقاني)

نَدب : داو كشيدن بر هفت در باز نرد و آن را به عربي عذرا خوانند و اگر از هفت بگذرد و به يازده رسد آن را تمامي ندب و داوفره گويند و به عربي وامق خوانند و چون به هفده رسد آن را دستخون گويند و اگر از دستخون گذرد حكم اول پيدا مي‌كند چه داو بر هجده نمي‌باشد.

در گرو عشق او جان و دلي داشتم                  در سه ندب دستخون، هر سه نگارم ببرد

(فرهنگ لغات و تعبيرات به نقل از از برهان)

عذرا : در اصطلاح نرد قديم كسي كه يازده نوبت متوالي از حريف مي‌برد و سه برابر آن چه حريف گرو مي‌گذاشت، مي‌ستد و هر گاه از حريف دوم هم يازده نوبت مي‌برد، مي‌گفتند وامق برد و دو برابر آنچه داشت مي‌ستد (حاشيه مرحوم خزائلي بر بوستان).

چنين به نظر مي‌رسد كه در اين بيت عذرا در معني فوق مورد نظر نيست و مي توان گفت كه در ارتباط با ندب، ايهام تناسب است. با توجه به مقاله استاد دكتر رشيد عيوضي با عنوان: (نكته‌اي در بوستان سعدي) «عذرا- انداختي» نشريه دانشكده‌ي ادبيات و علوم انساني تبريز، سال بيست و ششم، شمارة 110 تابستان 53، ص 213-221 ) واژه‌ي عذرا را در معني آشكارا دانست:

به دعوي چنان ناوك انداختي                  كه عذرا به هر يك، يك انداختي

(بوستان)

برفت روز تو چون طفل خرّمي، آري               نشاط طفل نماز دگر بود عذرا

(خاقاني)

نقش آمدن، ندب، عذرا با هم مراعات نظير دارند.

عذر و عذرا جناس زايد دارند.

در ضمن واژه‌ي سه روح نيز مي تواند در ارتباط با نقش آمدن و اصطلاحات بازي نرد ايهام تناسب باشد. به اين معني كه تخته نرد را در قديم به سه طاس بازي مي‌كردند. جايي ازرقي هروي گويد:

گر شاه سه شش خواست، دو يك زخم افتاد       تا ظن نبري كه كعبتين داد نداد

آن زخم كه كرد راي شاهنشه ياد                     در حضرت شاه روي بر خاك نهاد(2)

ميان عذر و عذرا صنعت اشتقاق و جناس مذيل هست.

معني بيت: تو كه هر سه مرحله جماد و نبات و حيوان را سركرده‌اي و به مرحله‌ي كمال زندگي رسيده‌اي، ديگر چه بهانه و عذري داري؟ زيرا كه آشكارا از جهان هستي، تنها آخرين داو بازي عمر را انجام مي‌دهي و علناً بر سر عمر باز مانده از جهان گرو بسته‌اي.

4)پديد نيست كه تا كي بوي ز مستي حرص                در اين رباط كهن، همچو ماه نو رسوا

رباط كهن : كنايه از دنيا / ماه نو (تركيب وصفي). هلال .(لغت‌نامه)

رسوا : رسوا شده (صفت مفعولي مركب)، فاش شده، بر سر زبانها افتاده، ظاهر و آشكار شده، از پرده بدر شده (فرهنگ لغات و تعبيرات به نقل از لغت‌نامه)

رسوايي ماه نو : ماه نو علاوه بر شكل ظاهري‌اش كه بسيار لاغر و باريك ميان است، به علت تعيين ايام ماههاي قمري مخصوصاً ماه رمضان و شوال كه نزد مسلمين اهميت فراوان داشته، قابل اشاره است، چرا كه قدما براي تعيين ورود به ماه روزه و تعيين ورود هلال ماه شوّال (عيد فطر) از افرادي كه ديد چشم آنان قوي بوده و مي‌توانسته در آسمان هلال ماه را رؤيت كند استفاده مي‌كرده‌اند.

چون ماه نو را همه با انگشت به يكديگر نشان مي‌داده‌اند، ماه نو را رسوا خوانده است:

به همه كس بنمايم خم ابرو كه تو داري             ماه نو هر كه ببيند به همه كس بنمايد

مستي حرص: اضافه مسبب به سبب

معني بيت: معلوم نيست كه در اين دنياي كهن تا كي به سبب حريص بودن مثل ماه نو، انگشت‌نماي اين و آن خواهي بود؟! (دكتر احمد شوقي نوبر).

5)زمين چون گلخن و گردون چو طاق گرمابه است                 تو در ميان جنب از همدمي كام و هوا

گلخن : 1)تون گرمابه، 2)مزبله‌ي تون حمام، 3)جايي كه خس و خاشاك در آن ريزند، مزبله (با تلخيص از معين).

زمين : از لحاظ پستي و دنائت و فرومايگي به گلخن گرمابه كه پست‌ترين جاي حمام و جاي كثيف و محل انباشتن هيزم است تشبيه شده است.

طاق گرمابه : در قديم گرمابه‌ها را با نقوش و صور مي‌آراستند تا در نظر بينندگان و روندگان به گرمابه زيبا جلوه نمايد. مانند كاشي كاريهاي امروزي. از اين جهت آسمان را از لحاظ زيبايي و درخشندگي ستارگان و شايد رنگ آبي آسمان به طاق گرمابه كه با كاشيهاي لاجوردي و نقوش و صور و آينه آراسته گرديده تشبيه كرده است.

بين گلخن و گرمابه : بين جنب و گلخن و زمين (كه محل پستي و فرومايگي است) تناسب و مراعات النظير وجود دارد.

بين گردون و هوا (در معني غير مراد آن يعني هوايي كه نفس مي‌كشيم) و همچنين دم، ايهام تناسب وجود دارد.

معني بيت: دنياي پست مانند مزبله تون حمام و جاي كثافات و خس و خاشاك و آسمان آبي زيبا با ستارگان درخشنده‌اش مانند طاق مزين به كاشيهاي لاجوردي و نقوش و آينه‌ي حمام است و تو در اين ميان (و يا در ميان زمين و آسمان) به سبب كامراني و پيروي از هوي و هوس، آلوده و مانند شخص جنب هستي.

6)برآر غسل و ازو درگذر كه صاحب دل          ميان گلخن و گرمابه كم كند مأوا

بين غسل و گلخن و گرمابه مراعات النظير وجود دارد.

معني بيت: خودت را تطهير و پاكيزه گردان و گلخن و زمين و آسمان مانند طاق گرمابه را رها كن، چرا كه شخص صاحب دل در جاهاي پست و در ميان گلخن و گرمابه (زمين و آسمان) آرامش ندارد و اين جاهاي حقير را پناهگاه دائمي خود قرار نمي دهد.

7)به راستي رسي اندر جهان وحدت از آنك                 الف به راستي از با و جيم گشت جدا

به : به سبب

وحدت: يگانه شدن و تنهايي و يكي بودن (غياث) اينجا بيشتر معني عرفاني آن در نظر است كه وحدت در مقابل كثرت است.

جهان وحدت: اضافه توضيحي يا بياني.

اشاره به صورت ظاهري حروف الف و ب و ج، كه الف كشيده و راست ولي ب و ج خميده هستند. الف اشاره به عالم وحدت و مقام الوهيت و صادر اول از مصدر كل جهان (ذات ربوبي) دارد مقايسه شود با:

نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار                چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم

(حافظ)

مصرع دوم تمثيل است براي مصرع اول

معني بيت: به سبب راستي به جهان يگانگي مي‌رسي و از جهان اشياء متكثر به جهان وحدت كه در آنجا براي كثرت و ناراستي جايي وجود ندارد قدم مي‌گذاري، همچنانكه الف به سبب راستي و دور بودن از هر گونه كجي و انحنا از ب و ج جدا و متمايز شده است.

8)تو راست شو چو ني و مرگ به شمر ز حيات   كه ني چو زيست شكر بخشد و چو مرد نوا

ني : 1-گياهي از تيره گندميان كه از ساقه‌هايش ابزار مختلف (سبد، حصير، نيلبك) مي‌سازند. 2-نيشكر،  3-سازي است بادي كه از چوب يا ني مي‌سازند (با تلخيص. معين)

در گسترش معناي بيت قبلي باز به راستي تأكيد مي كند و به شكل ظاهري ني كه چون الف راست است توجه مي كند و مرگ و حيات پر ارزش و پر شهد آن را به جهت راستي مي‌داند. (حسن تعليل)، چرا كه ني موقع روييدن و حيات در زندگي شكر مي‌دهد و بعد از جدا شدن از نيستان و مرگ ظاهري، حيات معنوي مي‌يابد و با نواهاي خود كام شنوندگان را شيرين مي‌سازد. (مرگ براي راستان حياتي دوباره است).

بين ني و شكر و نوا مراعات النظير وجود دارد

بين مرگ و حيات و زيست و مردن تضاد وجود دارد.

9)درين نشيب كه هست از صفت چو ديگ تهي           بسان كاسه دون همتان نشين تنها

نشيب : 1-سرازيري، مقابل فراز. 2-زمين پست (معين). اينجا استعاره از دنياي پست است. شاعر با آوردن ديگ و كاسه مراعات النظير ايجاد كرده است.

كاسه: مجاز به علاقه‌ي جزء و كل؛ سفره و خوان

تنها نشستن كاسة دون همتان: كنايه از نرسيدن دست ديگران و متمتع نشدن ديگران از كاسه و سفرة افراد، فرومايه و خسيس.

شاعر توصيه به عزلت و دوري از خلق مي‌كند و مي گويد:

معني بيت:‌در اين دنياي پست كه مانند ديگ تهي، توخالي و هيچ و پوچ است؛ گوشه گيري و عرلت پيش گير و مانند سفرة دون همتان از دسترس خلق دور باش.

10)به شام و صبح كه خصم تواند دل چه نهي     كه اين غراب سرشت است و آن تذر و لقا

غراب: در عربي زاغ را گويند (غياث). غراب سرشت: كنايه از تفرقه انداز، بي وفا (فرهنگنامه شعري).

تذرو: به معني خروس صحرايي، و به دال مهمله نوشتن و خواندن و به معني كبك گفتن خطاست (از جهانگيري و فرهنگ حكيم نورالدين به نقل از غياث) و در سراج اللغات از فرهنگ قوسي نقل كرده كه تذرو به ذال معجمه مرغي است از جنس ماكيان و خروس كه در بيشه‌ي استرآباد و مازندران بسيار باشد و به غايت خوشرنگ بود (غياث)

تذرو لقا: كنايه از سپيدروي (فرهنگنامه شعري)

شاعر با توجه به معناي ديگر تذرو لقا كه كنايه از سپيدروي است به همراه واژگان غراب و شام و صبح، تناسب زيبايي را خلق كرده است.

همچنين در اين بيت آرايه‌ي جمع با تقسيم وجود دارد. مانند:

مگر مشاطة بستان شدند باد و سحاب     كه اين ببستش پيرايه وان گشاد نقاب (3)

معني بيت: شب و روز كه با گذشت خود ريسمان عمر تو را مي‌جوند و هر لحظه از درازاي آن مي‌كاهند، تو هستند. پس هرگز دلبسته ي اين دشمنان مباش چرا كه شب كه سرشتي تيره و سياه چونان غراب دارد، در حق تو بي وفايي مي‌كند و روز كه در نظرِ تو همچون تذرو مي‌نمايد ترا فريب مي‌دهد.

تعداد صفحه : 398

قیمت :14700 تومان

بلافاصله پس از پرداخت لینک دانلود فایل در اختیار شما قرار می گیرد

و در ضمن فایل خریداری شده به ایمیل شما ارسال می شود.

:        ****       serderehi@gmail.com

در صورتی که مشکلی با پرداخت آنلاین دارید می توانید مبلغ مورد نظر برای هر فایل را کارت به کارت کرده و فایل درخواستی و اطلاعات واریز را به ایمیل ما ارسال کنید تا فایل را از طریق ایمیل دریافت کنید.

***  **** ***

جستجو در سایت : کلمه کلیدی خود را وارد نمایید :
 
 

2 Comments

Comments are closed.